خرید بک لینک
  متوجه شد که خواهر و

 شوهرخواهرش مسلمان شدهاند. از این رو خشمگین به

خانه آنها رفت و خواهر خود را به شدت کتک زد. اندکی بعد

 با آیات قرآن آشنا شد و در سال ششم بعثت به ظاهر اسلام

 آورد1 اندکی پیش از رسول خدا به مدینه هجرت کرد.

 به اقرارکتب اهل سنت وی بارها پیامبر اکرم صلی الله علیه

واله را اذیت و موجبات ناراحتی ایشان را فراهم کرد.

 هنگام شهادت خاتم الانبیا،

مانع نوشتن وصیتنامه شد و گفت:

تب بر رسول خدا چیره شده و هذیان میگوید! از این رو،

 مایه حسرت بسیاری از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله

و سلم شد که چرا مسلمانان از آن وصیت مهم محروم شدند.

عمر در سقیفه بنی ساعده حضور داشت و بیشترین نقش

 را در برگزیدن ابوبکر و بیعت مردم با او ایفا کرد. ابوبکر نیز در

 هنگام مرگ، وصیت کرد که عمر پس از وی خلیفه شود.

 از این رو عمر در سال 13 هجری، پس از مرگ ابوبکر، به

خلافت دست یافت و لقب امیرالمؤمنین را برای خود برگزید.

 عمر ده سال و شش ماه خلافت کرد و در این مدت به تاسیس

 دیوان و دفتر برای حکومت همت گماشت و مقررات حکومتی

 بسیاری وضع کرد. بسیاری از سرزمینهای اسلامی

(مانند عراق، فلسطین، شام، مصر و بخشهای بسیاری از ایران )

 در دوران خلافت او فتح شد.

یکی از اقدامات نادرست وی، طبقهبندی اصحاب رسول

خدا جهت دریافت حقوق و مزایا بود؛ به طوری که در سال

 اّخر زندگی خود با مشاهده اختلاف طبقاتی شدید بین

 مسلمانان گفت:اگر سال دیگر زنده باشم، بیت المال را

به روش پیامبر به طور مساوی بین مردم تقسیم میکنم.

مورخان عمر را مردی بلندقد، سرخرو و تندخو توصیف کردهاند

 که در مواردی به رسول خدا نیز اعتراض مینموده است؛

 از جمله در واقعه صلح حدیبیه و متعه حج.

حفصه، دخترش، یکی از همسران رسول خدا بود

عمر در 27 ذیحجه سال 23 هجری، در 63 سالگی بر اثر ضربه

 شمشیر ابولولو از دنیا رفت و در خانه رسول خدا،

 در کنار مرقد پیامبر به خاک سپرده شد؟

(اسدالغابه، ج 4، ص 145

- الکامل، ج 2، ص 209 تا 219 و 9 تا 19

- معجم رجال الحدیث، ج 13، ص 31)

          

نسب عمر از طریق اهل سنت:

در کتاب شاخه طوبی صفحه 1 عالم جلیل القدر شیخ

 یوسف بحرانی و محمد بن السایب کلبی و ابی مخنف

 لوط بن یحیی ازدی در کتاب صلاة در معرفت صحابه و

 کتاب التنقیح در نسب صریح روایت کرده اند از عبدالله

 بن سیابه که او گفت: نکاح شبه از اقسام نکاح حلال

 است و متولد از شبهه و زنا نجیبتر است از ولد فراش

 و گاه در بعضی نسبتها کراماتی اتفاق می افتد که مناسب

 حال و سزاوار شان اوست از ارتباط نسبت بعضی به بعض

و عرب فخر می کرد اگر این قسم نسبت در خودشان یا در

 چهارپایان ایشان بود.

بعد از آن گفته: نفیل از حبشه بنده کلب بن لوی بن غالب

 قریشی بوده است. بعد از مردن کلب عبدالمطلب او را

متصرف شد. و صهاک کنیزی بود که از حبشه برای آن

جناب فرستاده اند. روزها نفیل را به چراندن شتران و

 صهاک را به چراندن گوسفندان به صحرا می فرستاد و

 در چراگاه میان ایشان  تفرقه می انداخت. روزی اتفاق افتاد

 که این دو در چراگاهی جمع شدند. نفیل عاشق صهاک شد.

 و عبدالمطلب زیر جامه پوستی بر پای صهاک کرده بود.

 و بر آن قفلی زده بود و کلید آن راباخود نگاه می داشت.

 چون نفیل اظهار میل و خواهش جماع کرد, صهاک گفت:

 راه این کار مسدود است با این لباس پوست که پوشیده

 ام و این قفل که بر آن است. نفیل گفت: به جهت آن حیله کنم.

 پس قدری روغن گوسفند گرفت و آن پوست و اطراف آن را نرم

کرد و آن را پایین کشید که تا زانو رسید پس با او جماع کرد.

 و به خطاب حمل برداشت. چون صهاک زایید از ترس جناب

 عبدالمطلب آن را در مزبله انداخت و زن یهودیه نانوایی او

 را برداشت و تربیت کرد. چون بزرگ شد شغل هیزم کنی

پیش گرفت. از این جهت او را حطاب (با حاء بی نقطه) می گفتند.

 و در زبانها به غلط خطاب شد. و صهاک در نهان گاه گاه او را

 سرکشی می کرد. روزی در نزد او کج شد بود. کفل او نمایان شد.

خطاب برخاست و نداست که او کیست. و با او جماع کردو

 حامله شد به حنتمه! او را نیز بعد از زاییدن به مزبله انداخت

و هشام بن مغیرة بن ولید آنرا برداشت و تربیت کرد و از این

 جهت در نسب به او نسبت می دهند. چون بزرگ شد

خطاب در خانه هشام تردد می کرد, حنتمه را دید, در نظرش

 مرغوب افتاد و خواستگار شد. هشام حنتمه را به او تزویج

کرد و از او عمر متولد شد. پس خطاب والد عمر است به

جهت اینکه از نطفه او حنتمه او را زایید و جد اوست چرا از

 زنای او با صهاک حنتمه متولد شد. و چون حنتمه و خطاب

 از یک مادرند, پس خطاب دایی و جد مادری و پدر اوست.

 و حنتمه مادر اوست که او را زایید و خواهر او چون عمر و

حنتمه از یک پدرند و عمه او زیرا که حنتمه و حطاب از یک

مادرند که صهاک باشد. این است ملخص کلام کلبی و

 ابو مخنف را در این مقام کلام طویلی است که از ذکر آن

 می گذریم.

و نیز از کتاب مثالب محمد بن السایب نقل شده که بعد از

 زنای نفیل با صهاک عبدالعزیز بن ریاح نیز با وی مواقعه

کرده و خطاب منتسب به این دو نفر است. ابن حجاج شاعر گوید

من جده خاله و والده ... و امه اخته و عمته

اجدر ان یبغض الوصی و ان... ینکر یوم الغدیر بیعته

 ترجمه:

 کسی که جد مادری او دایی و پدر او هم هست

 و مادرش خواهر او و عمه او هم هست. چنین نسبی

 سزاست که وصی پیامبر( ص )را دشمن دارد و بیعت خود

 را با او در روز غدیرمنکر شود.

و همچنین در (جلد سوم شرح نهج البلاغه صفحه 50)                                                     

مرحوم خویی  آمده است که علامه حلی در کشف الحق

 گفته است: کلبی از رجال اهل سنت است که در کتاب

 مثالب گفته است: صهاک کنیزی حبشی متعلق به هاشم

 بن عبدمناف بوده است که نفیل پسر هاشم با او نزدیکی

 کرده و پس از او عبدالعزی پسر ریاح با او نزدیکی کرد, سپس

 صهاک پسری زایید به نام نفیل که عمر بن خطاب است.

 

                            نسب عمر از کتب شیعه:

مجلسی از بعضی از اصحاب, از محمد بن شهر آشوب و غیر

 او مطلبی را نقل کرده که مطابق با حدیث منقول از

 حضرت صادق علیه السلاماست و آن  حدیث چنین است

 که مجلسی فرموده: در کتاب عقدالدرر از یکی از اصحاب

 دیدم که روایت کرده به اسنادش از علی بن ابراهیم بن هاشم

 از پدرش از حسن بن محبوب از ابن زیات از حضرت صادق

علیه السلام که آن حضرت فرمود: صهاک کنیز عبدالمطلب بود

 و صاحب کفل, شترچران و از اهل حبشه. این کنیز به نکاح

مایل بود, نفیل جد عمر او را خواست و عاشق او شد, در

چراگاه شتران با صهاک نزدیکی کرد. صهاک به دختری به

نام حنتمه باردار شد. چون حنتمه را زایید از اهل و نزدیکان

 ترسید, او را در پارچه ای پشمین پیچید و بین حشم داران

 مکه انداخت. هشام بن مغیرة بن ولید او را پیدا کرد و به

منزلش برد و تربیت کرد و او را حنتمه نام گذاشت.

و اخلاق عرب بود که هر کس یتیمی را بزرگ می کرد او

 را به فرزندی می گرفت. چون حنتمه بزرگ شد خطاب به

 او نظر انداخت و میل کرد و ارا از هشام خواستگار شد و

با او تزویج کرد و عمر از او متولد. پس خطاب پدر و جد مادری

 و دایی عمر است و حنتمه مادر و خواهر و عمه اوست و

 در این معنی شعری به حضرت صادق علیه السلام

 نسبت داده شده است.

ابنه ای بودن عمر از کتب اهل سنت: "کان سیدنا عمر مابونا !

ابن سعد در بحث استخلاف عمر می گوید:

عمر میگوید:از احوال وامور جاهلیت چیزی در من باقی

نماند الا اینکه هنوز برای من فرق نمی کند که کسی

مرا بکند یا من کسی را بکنم.

(طبقات الکبری ج3ص289چاپ بیروت سال 1377ه ق 1957میلادی

بخاری در صحیح خود چاپ هند می گوید:

کان سیدنا عمر مأبونا ًو یتداوی بماء الرجال.

یعنی آقای ما عمر ابنه ای بود و با آب مردان خود را مداوا

می کرد.

ابن حجر عسقلانی در فتح الباری شرح بخاری چاپ

بولاق برای توجیه این مطلب می گوید: ماء الرجال نبت

 ینبت فی الیمن. یعنی ماءالرجال گیاهی است که

 در یمن می روید.

و جواب ابن حجر را یکی از بزرگان چه خوب داده است که:

ماءالرجال نبت,ینبت بین الصلب و الترائب.

و همچنین سیوطی در کتاب تصحیح لغة ابنة چاپ بولاق,

 و ابن اثیر جزری در اغلاط القاموس به این مطلب تصریح کرده اند.

همچنین احمد بن محمد السیاری در التنزیل و التحریف می گوید:

 شخصی بر امام صادق علیه السلام وارد شد. و گفت:

 سلام بر تو ای امیرالمومنین!

 

امام صادق علیه السلام ایستادند و فرمودند: همانا این

 اسم تنها مختص مولا امیرالمونین علی بن ابیطالب علیه

 السلام و هیچ کس صلاحیت آن را ندارد. و کسی راضی

نمی شود  او را امیرالمونین علیه السلام خطاب کنند مگر

 اینکه مابون باشد! و اگر ابنه ای نباشد به آن مبتلا می شود.

 و این قول خداوند است که میفرماید:

إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا إِناثاً وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلَّا شَيْطاناً مَرِيداً

(نساء/117)

یعنی: نمى خوانند جز خدا مگر منفعلها (مادگانی) را،

 و نمى خوانند مگر شيطان بيفائده را.

( مستدرک الوسائل ج10ص400

 بحارالانوار ج 37ص331)

 

این در حالی است که در بسیاری از روایات آمده مردم ابوبکر ,

 عمر و عثمان را "امیرالمومنین" می نامیدند. و ایشان نیز

 هیچگاه به این مساله اعتراض نکردند و بلکه از این لقب

 راضی نیز بودند.

 

                               عمر: "ای کاش.

به روایت بخاری ابن عباس گوید:

به هنگامیکه عمر ضربه خورده بود بر وی وارد شدم و او را در

 حال پریشانی و وحشت زدگی دیدم. پس گفتم: باکی

 بر تو نباشد ای امیرالمومنین. عمر گفت: ای ابن عباس اگر

 به اندازه ظرفیت زمین برای من طلا بود همه را از ترس عذاب

 الهی فدیه میکردم. پیش از آنکه آن را ببینم.

(صحیح بخاری -ج2ص179 باب مناقب عمر.

 

نیز در روایت دیگری که در این زمینه از ابن عباس روایت شده

 و نامبرده به عمر بشارت بهشت داده- عمر گفت.

اما بشارت تو مرا به بهشت پس به خدای قسم اگر آنچه بین

 آسمانها و زمین است از من بود. همه را به خاطر آنچه در

پیش دارم فدیه می دادم قبل از آنکه بدانم چه خبر است.

(کنز العمال به نقل از عبدالرزاق طیالسی احمد حنبل و ابن سعد.ج12ص676.

 

به روایت ابن سعد آمده: عمر گفت:

ای کاش من چیزی نبودم. ای کاش فراموش شده بودم.

 آنگاه خورده آشغالی که همانند کاه یا چوب بود از لباسش

 برگرفت و گفت ای کاش من مثل این بودم.

(طبقات ابن سعد ج3ص262.

 

ای کاش من قوچ خانواده بودم و آن قدر مرا می پروراندند

 که چاق ترین قوچان می نمودم آنگاه هرکس را دوست

می داشتند به دیدار آنها می آمد و بر آنها وارد می شد.

 پس مرا می کشتند و مقداری از گوشتم را می پختند و

 مقدار دیگرش را سرخ می کردند پس مرا میخوردند و در

 حال...بودن مرا خارج می نمودند و من آدم نبودم.

(حلیه الاولیاء: ابونعیم ج1ص52-

- منهاج السنه: ابن تیمیه به شرح فوق و اعتراف به صحت آن)

                                                        

                            نهي از حج تمتع:

پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله خود  فريضه حج تمتع

 را انجام داد. و از سوى خداوند متعال مأ مور به انجام آن گرديد.

 نص صريح گفتار خداوند اين است.

پس هر كه با پايان بردن عمره تمتّع به سوى حج تمتّع رود،

 آنچه از قربانى ميسر است [قربانى كند]. و هر كس به قربانى

 تمكّن نيافت سه روز در ايام حجّ روزه بدارد و هفت روز هنگام

 مراجعت، كه ده روز تمام شود اين عمل بر آن كس است

كه اهل شهر مكّه نباشد.

(ایه 196 سوره بقره.

ولي روزى عمر در منبر خطبه خواند و ضمن آن با كمال

 صراحت و بى پروايى گفت: دو متعه در زمان پیامبر اکرم

 صلوات الله علیه واله (حلال) بوده و من امروز آنها را حرام

 میکنم و مرتکبین آنها را به کیفر میرسانم.  يكي متعه زنان

 و دیگری متعه حج.

(تفسير الرازي ج 2 ص 167 وج 3 ص 201 و 202 ط 1

شرح نهج البلاغة لابن أبى الحديد ج 12 ص 251 و 252 وج 1ص 182

البيان والتبيان للجاحظ ج 2 ص 223

أحكام القرآن للجصاص ج 1 ص 342 و 345 وج 2 ص184

 تفسير القرطبى ج 2 ص 270 وفى طبع آخر ج 2 ص 39

كنز العمال ج 8 ص 293 و 294 ط 1

سنن البيهقى ج 7ص 206

الغدير للاميني ج 6 ص211

المحلى لابن حزم ج 7 ص 107)

 

                     نهي از متعه (ازدواج موقت)

خلیفه دوم متعه ازدواج موقت زنها را برداشت و آن را حرام کرد.

 زمانی که متصدی حکومت شد و کرسی خلافت را غصب کرد گفت.

متعتان کانتا علی عهد رسول الله و انا احرمهما و اعاقب:

(تفسير الرازي ج 2 ص 167 وج 3 ص 201 و 202 ط 1

 شرح نهج البلاغة لابن أبى الحديد ج 12 ص 251 و 252

سنن البيهقى ج 7 ص 206)

یعنی دو متعه در زمان پیامبر اکرم صلوات الله علیه واله

 (حلال) بوده و من امروز آنها را حرام میکنم و مرتکبین

 آنها را به کیفر میرسانم.  يكي متعه زنان و دیگری متعه حج.

 

مسلمانان اتفاق دارند که نکاح متعه در صدر اسلام

 شایع بود و صحابه در زمان رسول خدا به آن عمل میکرده اند

 و در زمان ابوبکر و در پاره ای از عهد عمر نیز بوده.

بعد از آن عمر نهی کرد.

میگویند یک سنی مذهب با شیعه مذهب در رابطه با

متعه نزاع کردند. سنی از شیعه پرسید که به چه دلیل میگویی

 متعه حلال است؟ شیعه گفت: دلیل من قول عمر خطاب است

 که در همه جا نقل کرده اند که او گفت: کانتا فی زمن رسول

 الله و انا احرمهما. کدام دلیل بهتر از این است که میگوید:

 در زمان پیغمبر بود؟  پس به فرموده خدا و رسول خدا حلال

 است و میگفته که من حرام کردم! به او باید گفت که:

 تو خدا و پیغمبر نیستی به تو چه ربطی دارد ؟ چرا حرام میکنی؟

احمد بن حنبل در مسند خود نقل کرده است از عمران بن

 حصین که او گفت: نازل شد متعه در کتاب خدا و ما عمل میکردیم

 به آن و تا رسول خدا بود جمیع صحابه عمل به آن میکردند و

 نشنیدیم که قرآن نسخ آن را کرده باشد یا رسول الله منع آن

نموده باشد. تا آنکه رسول خدا از دنیا رحلت نمود.

در صحیح ترمذی ذکر شده است که: از عبدالله بن عمر

پرسیدند که: نظرت راجع به متعه نساء چیست؟ گفت:

 البته حلال است و آن سوال کننده از اهل شام بود. گفت:

پدر تو مردم را از آن نهی کرده است. عبدالله گفت: پدرم نهی

 کرده است و رسول خدا امر فرموده. من گفته رسول را به

جهت گفته پدرم ترک نخواهم کرد.

و در کتب و تواریخ و احادیث ذکر شده است که: ابن عباس

 و ابن مسعود و جابر بن عبدالله انصاری و ابوسعید خدری و

سامه بن اکوع و مغیره بن شعبه و جمعی کثیر از اصحاب و

 تابعین التفاتی به سخن عمر نکرده اند. و فتوی میدادند که

 متعه مباح و حلال است و عمل به آن هم میکردند. و میگفتند

 که چیزی را که ما نزد رسول خدا شنیده باشیم و در حیات او

 نقیض آن را نشنیدیم از قول عمر برمیگردیم.

در تفاسیر طبری و فخر رازی و ابن حیان و الدر المنثور و ثعلبی

 در تفسیرش ذکر کرده اند که حضرت امیرالمومنین

علیه السلام فرمود:

لولا نهی عمر عن  المتعه ما زنی الا شقی

یعنی اگر عمر از متعه نهی نمیکرد هیچ زنایی واقع نمی شد

 مگر برای شقی و بدبخت.

 

پس باید دانست که منع عمر از متعه  باعث زنا و فحشا

 در جامعه شد و رواج پیدا کرد. عمر با این عمل خود حکم

خدا و رسولش را ابطال نمود و سبب شیوع فحشا گردیدم

 مشمول این سه ایه شد: و من لم یحکم بما انزل الله

 فاولئک هم الظلمون......فاولئک هم الفاسقون....

.فاولئک هم الکافرون.

یعنی هر کس به دستور خدا حکم نکند

(بر خلاف آن دستور بدهد) او از ستمکاران و از فاسقان

 و از کافران خواهد بود.

 

اعتراف عمر بر بدعت تروایح در صحیح بخاری

ابن شهاب از عروة بن زبیر، از عبدالرحمان بن عبدالقاری

نقل کرده که گفت: شبی از شبهای رمضان با عمربن خطاب

 به مسجد رفتیم، مردم متفرق بودند و هرکس برای خود نماز

می خواند و بعضاً مردی با اقوام خود به نماز مشغول بود. عمر

 چون این بدید گفت: به عقیده من اگر اینها را با یک امام گرد

 آوریم بهتر است. و در پی این تصمیم ابیّبن کعب را به امامت

گماشت. شب دیگر به اتفاق به مسجد رفتیم و مردم به جماعت

 نماز می خواندند، عمر گفت: نعم البدعة هذه این بدعت خوبی

 است! البته نمازی که پس از خوابیدن بخوانند; یعنی آخر شب

 از اینکه اوّل شب اقامه شود بهتـر خـواهـد بـود.

(صحيح البخاري ك التراويح ج 2 ص 252

 موطأ مالك ج 1ص 114

الطرائف لابن طاوس ص 445 عن الجمع بين الصحيحين)

 

لازم نیست در قرآن تفکر کنید !

روزی عمر آیه و فکهة و ابا (عبس/31) را میخواند کلمه اب

 را نفهمید که به چه معناست. بعد گفت: لزومی ندارد یاد بگیریم

و در کتاب خدا لازم نیست زیاد تعمق و تفکر کنیم !!! از قرآن

 هرچه میدانید عمل کنید و هر چه را که نمیدانید به

خدا واگذارش کنید !

(تفسیر ابن جریر ج 30 ص 38

- مستدرک ج2 ص514

- تفسیر کشاف ج3 ص 253

- الموافقات شاطبی ج1 ص21 و 25

- الدر المنثور ج 6 ص317)

همچنین روایت شده است که شخصی به خلیفه گفت:

 من شدیدترین آیه را در قران می دانم. عمر با تازیانه بر سر

 او کوبید و گفت: به تو چه مربوط که در قران تحقیق می کنی.

(الدر المنثور ج2ص227.

 

تعطیل حد زنا بر مغیرة بن شعبه:

اين موضوع مربوط به زناى محصنه مغيرة بن شعبه با ام

جميل دختر عمرو، زنى از قبيله قيس در ضمن داستانى است

 كه از مشهورترين داستانهاى تاريخى عرب است. سال هفده

 هجرى در هر تاريخى كه مورد بحث واقع شده است ،

 اين داستان را هم در بر دارد. داستان از آن قرار است که

 در زمان خلافت عمر مغیره مرتکب عمل زشت زنا شد و

 چهار نفر زنای مغیره را مشاهده کردند. سه نفر از ایشان

در حضور عمر به صراحت و فصاحت شهادت دادند که زنا را

مشاهده کرده اند. وقتی شاهد چهارم آمد خليفه به او

 فهماند كه نمى خواهد مغيره رسوا شود. او نیز از شهادت

دادن ابا کرد.

عمر گفت : اللّه اكبر! اى مغيره ! برخيز و شهود سه گانه

را كه بر ضد تو شهادت دادند، حد بزن . مغيره هم برخاست

 و هر سه شاهد عادل را حد زد.

(المستدرک حاکم ج3ص449

-فیات الاعیان ج2ص455

-همچنین ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و.)

 

جابجا نمودن مقام ابراهيم توسط عمر:

مقام ابراهيم سنگى است كه حاجيان بعد از طواف ،

 طبق آيه شريفه : وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ اِبْراهيمَ مُصَلّىً.  در آنجا

 نماز مى گزارند، حضرت ابراهيم و اسماعيل - عليهما السّلام

وقتى ساختمان خانه خدا را بنا كردند و بالا آوردند، پا روى

 آن سنگ گزاردند تا سنگ و گِل را بالا ببرند.

اين سنگ به كعبه چسبيده بود، ولى عرب بعد از حضرت ابراهيم

 و اسماعيل آن را در جاى كنونى قرار دادند. وقتى نبىّ اكرم –

صلّى اللّه عليه وآله - مبعوث گرديد و مكه فتح شد، آن را به

همانگونه كه در زمان پدرانش حضرت ابراهيم و اسماعيل بود،

 به كعبه چسبانيد، اما هنگامى كه عمر روى كار آمد آن را در

جاى كنونى (كه عرب جاهلى قرار داده بودند) نهاد. حال آنكه

در زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و ابوبكر، به كعبه متصل بود.

(طبقات ابن سعد جلد3ص 204

- السيوطي در کتاب تاريخ الخلفاء ص 53

-  شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ج3ص 113)

 

شک عمر در نبوت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله

عمر مکرر در نبوت رسول خدا ص شک می کرد. از جمله

 شک های وی در روز حدیبه بود که حمیدی در جمع بین

 الصحیحین اعتراف به آن کرده که عمر گفت.

ما شککت فی نبوة محمد قط کشکی یوم الحدیبیة

یعنی هرگز به اندازه شکی که در روز حدیبیه در نبوت پیامبر

اکرم ص کردم شک نکرده بودم.

این کلام وی خود نشان دهنده آن است که وی مادام و

همیشه در نبوت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله شک می کرده

 است. ولی شک وی در روز حدیبیه با بقیه شک ها فرق

می کرده است.

علت شک عمر آن بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله

 فرموده بودند که به مکه می رویم و اعمال حج انجام

خواهیم داد. و به همین منظور به همراه جمع کثیری از اصحاب

 به سوی مکه به راه افتادند. ولی مشرکان که از طرفی

 نمی خواستند که مسلمانان به حج بیایند و از طرفی هم

 خود را قادر به مقابله و جنگ با ایشان نمی دانستند تصمیم

گرفتند که با پیامبر عظیم الشان اسلام صلح کنند.  برای

 همین مشرکان چندی از بزرگان خود را پیش پیامبر اکرم( ص)

 فرستادند. پیامبر اکرم ص نیز صلاح دیدند که به مدینه برگردند

 و به حج نروند و با ایشان صلح کنند. که البته مفاد و شروط این

 صلح منافع بسیاری بعدها برای مسلمانان به وجود آورد. ولی

 عمر که از شروط صلح نامه خمشگین شده بود به محضر

 پیامبر اکرم ص رسید و مثل همیشه با تندی و توهین

با ایشان سخن گفت.

بخارى ماجراي توهين عمر را در آخر كتاب شروط صحيح خود

  نقل مى كند كه عمر مى گويد: به پيغمبر گفتم : آيا تو پيغمبر

 بر حقّ خدا نيستى؟

فرمود: چرا هستم.

گفتم : آيا ما بر حقّ و دشمن ما بر باطل نيستند؟

فرمود: چرا.

گفتم : پس چرا در دين خود پستى و خفت نشان دهيم؟

در اين هنگام پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: من پيغمبر

 خدا هستم و نافرمانى او را نخواهم كرد.

و خدا هم ياور من است.

عمر گفت : به پيغمبر گفتم : مگر تو نمى گفتى كه ما بزودى

به خانه خدا مى رسيم و آن را طواف مى كنيم؟

فرمود: چرا، ولى آيا گفتم امسال چنين خواهد شد؟

گفتم : نه.

فرمود: پس اين را بدان كه به خانه خدا مى آيى و آن

 را طواف مى كنى.

(صحيح البخاري ك الشروط باب الشروط في الجهاد

 ج 2ص 122 ط دار الكتب

 العربية بحاشية السندي وج 3 ص 256 ط مطابع الشعب،

 مسند أحمد ج 4 ص 330 ط 1)

 

 

ابوبکر و عمر شراب میخورند:

 (کشف الغمه امام شعرانی ج2 ص 154

- احکام القران ابوبکر جصاص رازی حنفی ج1 ص 388

- رسائل الجاحظ ص 34

- شرح ابن ابی الحدید ج3 ص264)

عمر نیز در آن مجلس مشروب خورد و مست کرد و همانند

 همکارش کفریات زیر را بر کشته های جنگ بدر نوحه سرایی نمود:

وقتی خبر به پیامبر رسید حضرت پیامبر صلی الله علیه و اله

 رسید حضرت بسیار خشمگین شد و در حال غضب و ناراحتی

 در حالی که ردای مبارکش روی زمین کشیده میشد بدانجا

 تشریف برد و چیزی در دست داشت آن را بلند کرد که بر سر

 حضار مجلس زند آنها متفرق شدند و عمر گفت دیگر نمیخورم.

البته عمر در این گفتار خود دروغ گفت و از شراب دست

برنداشت و تا ساعت مرگش زمانی که ضربت خورد شراب

می آشامید.

(نوادر الاصول حکیم ترمذی ص 66

- الاصابه ج4 ص22

- مجمع الزوائد هیثمی ج5 ص51

- فتح الباری ج10ص 30

- صحیح بخاری کتاب التفسیر سوره مائده ایه حرمت شراب

- صحیح مسلم کتاب الاشربه باب حرمت شراب

- تفسیر الدر المنثور سیوطی ج2ص321

- مسند احمد ج3 ص 181و 227

- سنن کبری بیهقی ج8 ص286و 290

- تفسیر ابن کثیر ج2ص93و 94)

 

 و در تفسیر طبری ج2 ص 203 و ج7ص 24 به جای نام ابوبکر

 "مردی" اورده و ان را تحریف و خیانت نموده است و درباره

 عمر نیز آقای طبری به جای عمر کلمه "مردی" آورده که

به مصداق مثل معروف محبت آدمی را کر و کور میکند گویا

 شرم داشته از اینکه نام خلفای خود را که دیگران او را به

 نام آورده اند به قلم بیاورد.

 

مجموع حضار در آن مجلس یازده نفر بودند و ابن حجر ده

 نفر آنها را نام می برد به ترتیب زیر:

 

1- ابوبکربن ابی قحافه در سن پنجاه و هشت سالگی

2- عمربن الخطاب در سن چهل و پنج سالگی

3- ابوعبیده جراح (گورکن مدینه) در سن چهل و هشت سالگی

4ـ ابو طلحه زید بن سهل میزبان مجلس در سن چهل و چهار سالگی

  5- سهل بن بیضاء                                                                                                     .                                                                                                                                                                                                            

 

 6- ابی بن کعب

7- ابودجانه سماک بن خرشه

8- ابو ايوب انصاري

9- ابوبکر بن شغوب

10- انس بن مالک ساقی قوم !( در سن هیجده سالگی )

از همه کوچکتر                                                                    

(فتح الباری ابن حجر ج10 ص30)

11- معاذ بن جبل (ابن حجر) او را از قلم انداخته و در آن

هنگام بیست و سه سال داشت

( تفسیر ابن جریر ج7ص24

- مجمع الزوائد هیثمی ج5ص52

- عمده القاری عینی ج8 ص 598

- تفسر الدر المنثور ج2 ص 321

- شرح نووی در حاشیه ارشاد قسطلانی ج 8 ص232)

 

آلوسی میگوید: بزرگان صحابه بعد از نزول آیه حرمت

شراب در سوره بقره باز هم می آشامیدند و دست بردار نبودند

(تفسیر روح المعانی آلوسی ج2 ص115

و

 بسیاری از حُفّاظ و مفسرین نزول ایات حرمت شراب را در

اوایل هجرت میدانند و ایه سوره مائده جهت تشدید و تاکید

حرمت بود.

( احکام القران جصاص ج 1 ص 380- تفسیر قرطبی ج 3 ص 60

- تفسیر فخر رازی ج 2 ص 229 و 231

- الامتاع مقریزی 193

- فتح الباری ج10 ص24

- عمده القاری ج10 ص 82

- سیره ابن هشام ج2ص192

 

به هر حال در نزد همه مسلم است که این دو خلیفه شراب

 میخوردند و عجیب تر آنکه عمر نه فقط پس از تحریم شراب از آن

 دست بردار نبود بلکه تا ساعت آخر مرگش شراب انگور را میخورد.

 عمروبن میمون گفت: ساعتی که عمر ضربت کارد به شکمش

 خورد برایش شراب انگور تند آوردند و آن را آشامید

( تاریخ بغداد خطیب بغدادی ج6 ص 156)

ونیز آمده است که عمر شراب تند را خیلی دوست میداشت.

 او میگفت: برای رفع حرمت شراب در آن آب می ریزیم !!!

و نیز میگفت: برای هضم گوشت شتر تنها شراب آنگور مفید است.

(جامع مسانید ابوحنیفه ج2 ص 192)

  و نیز آمده است:

 یک روز عمر یک عربی را که مشروب خورده و غش کرده بود

با تازیانه حد شراب زد و این اجرای حد بر او به جهت مستی

 او بوده و نه شراب خوردن یعنی خوردن مشروب تا مستی

 نیاورده مانعی ندارد.

(العِقدُ الفَرید ج3 ص 416)      

و

جصاص داستان جالبی دراین رابطه از عمر نقل میکند. میگوید:

یک روز عربی که شراب خورده بود. عمر خواست او را با تازیانه

 حد بزند عرب گفت: من همان شرابی را خوردم که خودت

 میخوری!!! عمر شراب خود را خواست و آن را با آب مخلوط

نمود و گفت: هر کس در این موضوع شک کرد آب را داخل

 شراب نماید مانعی ندارد آنگاه پس از اینکه عرب را حد شراب

 زد خودش شراب را نوشید.

( احکام القران ج2 ص 565

 در همه آنها آمده که عمر می گفت: آب را داخل شراب کنید

 و بخورید مانعی ندارد! در حالی که شراب با آب مخلوط شود

 باز هم شراب است و پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمود:

 هر چه را که زیادی آن مستی آورد کمی آن نیز حرام میباشد

 خواه مستی بیاورد یا نیاورد

 ( سنن دارمی ج2 ص 113

- سنن نسائی ج8 ص 301

- سنن بیهقی ج8 ص 296

- مصابیح السنه ج2 ص 67

- تاریخ خطیب بغدادی ج3 ص 327

- صحیح ترمذی ج 1ص342)

 

و نیز آورده اند یک وقتی مردم شام از سرما و سنگینی

آب و بدی محصول زمین نزد عمر شکایت بردند. عمر به

 آنها اجازه داد که شراب را بجوشانند وقتی دو ثلث آن

 کم شد یک سوم باقیمانده را بیاشامند.

( سنن بیهقی ج8 ص 300 و 301

- سنن نسائی ج8 ص 329

- کنز العمال هندی ج 3ص 109و 101

- تیسیر الوصول ج2 ص 178

- جامع مسانید ابوحنیفه ج2ص 191)

 

این درحالیستکه جانشین به حق رسول الله صلی الله

 علیه و اله یعنی اسدالله الغالب امیرالمومنین علیه السلام

 در عظمت حرمت شراب میفرماید: اگر قطره ای شراب در

 قناتی ریخته شود و به وسیله آن قنات علفهای دشت را

 آبیاری کنند. و گوسفندها آن علفها را بخورند. من از گوشت

 این گوسفندها نمیخورم .

 

تبعیض نژادی در حکومت عمر:                                          

افتخار مکتب ما مسلمانان به آن است که بسیاری از

 سنتهای جاهلیت (مانند: تبعیض نژادی) را از بین برده است.

 پیامبر عظیم الشان اسلام تمام تلاش خود را در طول 23 سال

 نبوت خویش کرد تا این مساله را بر مسلمانان روشن کند که 

تبعیض نژادی عملی کاملا باطل در شریعت اسلام است.

همانطور که میدانید عهد اخوت و برادری میان سیاه و سفید

 بست. و عرب و عجم و سیاه و سفید.... همه در دیدگاه او

 یکسان بودند. و در قرآن میفرماید : که به تحقیق گرامیترین

شما نزد خداوند با تقواترین شما است. یعنی در دیدگاه خداوند

 تمام قبایل و اقوام یکسان هستند. و فقط آنهایی مقام والاتر

دارند که تقوای بیشتری داشته باشند. اما دوستان آنهایی

که نام خود را خلیفه مسلمین نامیدند بعد از پیامبر اکرم

(ص) و با خلافت بازی کردند دقیقا بر عکس عمل کردند.

و گویی به زمان جاهلیت برگشته بودند. تعصبات جاهلی

برافروخته کردند. و یک سیستم طبقاتی بر مبنای قوم و نژاد

 در جامعه ایجاد کردند. به شرح زیر توجه بفرمایید:

حکومت عمر حکومتی عربی بود و در مدینه که پایتخت اسلام

 بود. عمر منع کرده بود که غیر عرب ساکن نشود. تنها به دو نفر

اجازه ماندن در مدینه را داده بود.

یکی هرمزان پادشان سابق شوش و شوشتر (تستر) که

 مسلمان شده بود و برای عمر نقشه های جنگی در فتح

ایران میکشید.

برای آشنایی با نمونه ای از این مشورتها بنگرید به :

 تاریخ الخلفا . سیوطی . ص 144-143

و دیگری ابولولو که غلام مغیره بن شعبه بود. او کارگری ماهر

بود و نقاشی و آهنگری و نجاری را به خوبی میدانست.

مغیره از عمر خواست که اجازه بدهد ابولولو در مدینه ساکن

 شود و عمر هم اجازه داد.

(مروج الذهب . مسعودی-ج 2ص322 ) 

 

البته سلمان و بلال هم بودند که از زمان پیامبر

 (صلی الله علیه وآله وسلم) در مدینه ساکن بودند و جزو اصحاب

 پیامبر به شمار میرفتند.  همچنین عمر منع کرده بود که

 غیر عرب از عرب دختر بگیرد. یا عرب غیر قریش از

قریش دختر بگیرد.

(معالم المدرستین. مولف.ج 2ص364. به نقل از وافی چاپ اول 1412)

بدین گونه عمر جامعه اسلام را جامعه ای طبقاتی کرد.

عمر نهي كرد که مردان عجم با دختران عرب ازدواج کنند

 و گفت: تحقیقا ازدواج زنان عرب را با غیر از هم شأنان آنها,

 بازخواهم داشت.

(محاضرات الادباء ج3ص208

 الایضاح ص280و286)

 

همچنین در موطا مالک آمده است که عمر حکم کرده بود

 اگر مرد عرب از عجم زن گرفت و بچه ای از این ازدواج به

 دنیا آمد چنانچه آن بچه در بلاد عرب به دنیا بیاید از پدرش

 ارث می برد و اگر در سرزمین غیر عرب به دنیا بیاید از پدرش

 ارث نمی برد.

(موطا-ج 2ص60 چاپ مصر 1343.

 ابی عمر بن الخطاب ان یورث احدا من الاعاجم الا احدا

 ولد فی ارض العرب)

برچسب: نویسنده: مهتاب اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 8 دی 1401 ساعت: 12:28

صفحه بندی